@علاقمند@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه علاقمند ... نشين يا علاقمند به خانه علاقمند کردن علاقمند بامور جنسى علاقمند بغذاى خوب علاقمند به علاقمند به چيزى علاقمند به گرما علاقمند به آب علاقمند به اکتشاف غار علاقمند به اولاد علاقمند به جانور علاقمند به جنس مخالف علاقمند به دريانوردى علاقمند به دزدى علاقمند به زندگى خوب علاقمند به شکار علاقمند به شيرينى علاقمند به صفحات گرامافون علاقمند به فضانوردى و هوا نوردى علاقمند به مد و سليقه علاقمند به موسيقى علاقمند بودن علاقمند و متوجه