@عمومى@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه عمومى پزشک بيمارى هاى عمومى گردشگاه عمومى کتابخانه عمومى اتاق عمومى بيماران بسترى احساسات عمومى از وجهه عمومى انداختن استسقاء عمومى يا لحمى بدن اصل عمومى اضطراب عمومى اطلاعات عمومى اظهار عمومى با آراء عمومى تبعيد کردن باطلاع عمومى رساندن بخش عمومى به هم زدن آرامش عمومى ... رسمى جهت گفتگو هاى عمومى ... مراجعه به آراء عمومى تعاون عمومى و حمايت از بينوايان تفريحگاه عمومى براى رقص و موزيک جشن عمومى ... خيابانها و ميدان هاى عمومى جلسه عمومى دانشجويان حقوق بين المللى عمومى حقوق عمومى حمام عمومى واژه هاى شامل عمومى ـ (55) : 1 , 2 , 3