@عميق@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه عميق پر معنى و عميق گودال عميق اپراى عميق بسيار عميق تاريکى عميق تنفس خيلى سريع يا عميق تومور سياه رنگ قشر عميق پوست جرعه عميق خواب عميق دره تنگ و عميق دره عميق و باريک درياچه عميق و کوچک کوهستانى شکاف عميق شخم عميق زدن عميق ترين احساسات دل عميق ترين قسمت زير پوست مربوط به درياى عميق مطالعه عميق روانى نفس عميق نفس عميق کشيدن