@غذا@2
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه غذا ... درون آن غذا يا مشروبى ... دعاى پيش از غذا دعاى برکت قبل از غذا دوباره غذا يا خواربار تهيه کردن ... براى خودشان غذا مى برند سالن غذا خورى سرباز خانه سليقه در غذا شروع به خوردن غذا کردن ... غير رسمى در سر ميز غذا صندلى پايه بلند غذا خورى بچه صورت غذا ... بخوردن مختصرى غذا و جويدن ... غذا خوردن غذا دادن غذا دهنده غذا ذخيره کردن غذا را سرخ کردن غذا و منزل مجانى غذا يا آشاميدنى اشتها ... لباس و غذا و غيره که ... ... علاوه بر پول غذا و مشروب از ... ... مسافرين پول غذا و اتاق ... موقع صرف غذا ميز غذا ... اشتها قبل از غذا مى نوشند واژه هاى شامل غذا ـ (62) : 1 , 2 , 3