@فاسد@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه فاسد کالاى با دوام يا فاسد نشدنى کالاى فاسد شونده کثيف و فاسد کهنه و فاسد آدم فاسد آدم فاسد و هرزه اندکى فاسد ... جريان برق فاسد يا تحليلى ... تازه به دوران رسيده و فاسد ... کننده از مواد فاسد زيرزمينى ... که نزديک فاسد شدن باشد ... آب و هوا فاسد يا زمخت شده ... ميان مواد پوسيده و فاسد زن فاسد سبزى هاى فاسد جنگل فاسد کردن فاسد کننده فاسد کننده اخلاق ديگرى فاسد الاخلاق فاسد العقيده فاسد سازنده فاسد شدگى فاسد شدن فاسد شده فاسد نشدنى واژه هاى شامل فاسد ـ (28) : 1 , 2