@فرعى@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه فرعى چيز فرعى گذرگاه فرعى کار فرعى کار يا چيز فرعى ... داراى وظايف فرعى و يا ... کشت فرعى کميته فرعى کوچه فرعى اثر فرعى اجاره فرعى دادن از راه فرعى رفتن اسم فرعى اطلاعات ضمنى و فرعى انتخابات فرعى ايستگاه فرعى ايستگاه هاى فرعى بين راهى ... باله فرعى ماهى بخش فرعى بخش فرعى از نوع مستقل ... بخش فرعى منطقه برگچه فرعى به اجزاء فرعى تقسيم بندى کردن تقسيم کننده به اجزاء فرعى تلفن فرعى تير فرعى تاق واژه هاى شامل فرعى ـ (99) : 1 , 2 , 3 , 4