@فرمانده@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه فرمانده افسر فرمانده افسر فرمانده دريايى افسر فرمانده قصر فرمانده کشتى بازرسى فرمانده کل فرمانده کل قوا فرمانده ارتشى فرمانده تمرين نظامى فرمانده تيپ فرمانده دسته نظامى فرمانده طبالان فرمانده ى ناوگان فرمانده يا خلبان هواپيما