@فرو@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه فرو با چيز نوک تيز فرو کردن به شکم فرو بردن ... چيزى که در مرداب فرو رود جزر فرو کشنده خشم را فرو نشاندن خشم فرو نشاندن داراى چشمان فرو رفته در گل فرو بردن يا رفتن در آب فرو بردن در آب يا چيز ديگرى فرو بردن در باتلاق فرو بردن در بحر فکر فرو رفتن در بدن فرو کردن در جسم چيزى فرو کردن در خورد فرو رفته در مايع فرو کردن در منجلاب فرو بردن درترشى فرو بردن درجه فرو رفتگى درهم فرو رفتگى ... وسيله ى فرو کردن سوزن ... سربجيب تفکر فرو بردن سوزن فرو کردن فرو گذار فرو گذاشت واژه هاى شامل فرو ـ (62) : 1 , 2 , 3