@فرو@2
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه فرو فرو کردن فرو بردن فرو بردن شمشير يا نيزه فرو بردنى ها فرو برنده گل ولاى فرو برى فرو رفت فرو رفتگى فرو رفتگى در پوسته زمين فرو رفتگى در زير آب فرو رفتگى سطح فرو رفتگى مصنوعى شن ... فرو رفتگى ناف مانند فرو رفتن فرو رفته فرو رونده فرو رونده در گوشت فرو ريختن فرو ريزى فرو زمين فرو سرخ فرو مانده فرو نشاندن فرو نشاندن خشم و غضب فرو نشاننده واژه هاى شامل فرو ـ (62) : 1 , 2 , 3