@فرو@3
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه فرو فرو نشانى فرو نشستن فرو ننشاندنى فرو ننشستنى فرو ننشسته قابل فرو کردن در آب ... فرورفتن يا فرو بردن در ... قوس و فرو رفتگى ستون فقرات لوله فرو کردن در ... شهوانى را فرو مى نشاند هر چيز بلعنده و فرو برنده يکباره فرو ريختن واژه هاى شامل فرو ـ (62) : 1 , 2 , 3