@فشار@2
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه فشار داراى فشار الکتريکى مساوى داراى فشار زياد داراى فشار ضعيف داراى فشار يکسان داراى وزن و فشار زياد در مقابل فشار مقاومت کردن دستگاه اندازه گيرى فشار و کشش زير فشار قرار دادن سنجش فشار هوا فروشندگى با چرب زبانى و فشار فشار کم فشار آور فشار آوردن فشار آوردن بر فشار با آرنج فشار با سر فشار با نوک انگشت فشار باصره فشار به جلو فشار جو فشار خفيف فشار خون فشار خون کم يا پايين فشار خون خيلى پايين فشار خيلى ضعيف و غير عادى رگها واژه هاى شامل فشار ـ (73) : 1 , 2 , 3