@فعال@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه فعال بخش فعال کروماتين داراى کاتيون فعال دستگاه فعال دوباره فعال کردن زنده و فعال بدون هوا و اکسيژن شخص فعال و زرنگ عنصر فعال غير فعال غير فعال کردن غير فعال باقى ماندن فعال کردن فعال کننده فعال سازى فعال شدن فعال شونده فعال و غير فعال فوق العاده فعال مرد فعال اجتماعى و جهانى