@فواصل@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه فواصل آلت سنجش فواصل زمانى ... تاژک دار در فواصل معينه تقسيم پول يا غذا در فواصل معين ... گرد مابين فواصل ستارگان جاده ... ... که فضاوحتى فواصل ميان ذرات ... داراى فواصل دانه وار داراى فواصل در بين ياخته ها در فواصل معين دوربين مخصوص عکاسى از فواصل دور ... چرخ که در فواصل معين به چرخ ... مراعات فواصل ... پاک کردن فواصل بين دندانها ... ... انتشار و فواصل و ارتفاع ... ... شونده در فواصل منظم و ...