@قابل@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه قابل چيز قابل انفجار ... وسيله آن عملى قابل اجرا است گاز قابل احتراق معدن کالاى قابل وارد کردن ... که به آسانى قابل حرکت و جنبش ... کم براى قابل شمارش و غير ... آدم غير قابل اطمينان آدم مزاحم و غير قابل تحمل الزام آور و غير قابل فسخ کردن امر محسوس و قابل تحليل انواع مواد نفتى قابل اشتعال ... اسناد بهادار قابل انتقال ايجاد سلول جنسى قابل لقاح برنامه قابل استفاده مجدد برنامه قابل باز گذشت بسهولت قابل استفاده بسهولت قابل اندازه گيرى به آسانى قابل اجرا به زبان ساده و قابل فهم درآوردن به طور برجسته يا قابل ملاحظه به طور غير قابل پيمايش به طور غير قابل بحث به طور غير قابل برگشت به طور قابل گوشزد به طور قابل توجه واژه هاى شامل قابل ـ (646) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7 , 8 , 9 , 10 , 11 , 12 , 13 , 14 , 15 , 16 , 17 , 18 , 19 , 20 , 21 , 22 , 23 , 24 , 25 , 26