@قابل@21
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه قابل قابل زرع قابل زندگى قابل زوال قابل زيست در محيط هاى خشک قابل زيستن قابل سپاسگزارى قابل سکنى قابل ساختن قابل سايش قابل سايش و فرسايش قابل ستايش قابل سرايت قابل سفت شدن در مقابل حرارت قابل سفر کردن قابل سفر دريا قابل سنجس با ترازو قابل سنجش قابل سنجش يا تعيين قابل سوختن قابل سيم کشى قابل شکافته شدن قابل شکر قابل شکستن و تقسيم قابل شکل گيرى قابل شخم زدن واژه هاى شامل قابل ـ (646) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7 , 8 , 9 , 10 , 11 , 12 , 13 , 14 , 15 , 16 , 17 , 18 , 19 , 20 , 21 , 22 , 23 , 24 , 25 , 26