@قابل@24
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه قابل قابل لقاح در داخل خود قابل لمس قابل مکاشفه قابل ماهيگيرى قابل مبادله قابل مجازات قابل مجازات مرگ قابل مخابره قابل مدافعه قابل مذاکره قابل مراعات قابل مسافرت در جاده قابل مشاهده قابل مصرف قابل مطالبه قابل معاشرت قابل معاشرت بودن قابل معالجه قابل معاوضه قابل معرفى قابل معنى کردن قابل مغناطيسى کردن قابل مفتول شدن قابل مقاومت قابل مقايسه واژه هاى شامل قابل ـ (646) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7 , 8 , 9 , 10 , 11 , 12 , 13 , 14 , 15 , 16 , 17 , 18 , 19 , 20 , 21 , 22 , 23 , 24 , 25 , 26