@قابل@25
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه قابل قابل ملاحضه قابل ملاحظه قابل مناظره قابل نگاهدارى قابل نجات قابل نسبت دادن قابل نشر قابل نصب قابل نعوظ قابل نقض قابل نقل قول قابل نقل و انتقال بانکى قابل نمايش قابل نمايش بر روى پرده قابل نمايش به وسيله ... قابل هدايت قابل هضم قابل هم رنگى قابل واگذارى قابل ورابرى قابل ورقه ورقه شدن قابل وصول قسمت قابل توارث نطفه قسمت قابل زندگى کره زمين ... قند متبلور و غير قابل تخمير واژه هاى شامل قابل ـ (646) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7 , 8 , 9 , 10 , 11 , 12 , 13 , 14 , 15 , 16 , 17 , 18 , 19 , 20 , 21 , 22 , 23 , 24 , 25 , 26