@قاضى@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه قاضى امين صلح يا قاضى ... دادگاه يا قاضى عليه شخص ... حاکم يا قاضى شهر حوزه قضايى يک قاضى ... عملى تا قاضى بتواند راى ... قاضى اعظم قاضى القضات قاضى دادگاه پادشاه قاضى رشوه گير قاضى سليقه قاضى صلحيه قاضى عاليرتبه ى دادگاه ... قاضى عسگر قاضى عسکر قاضى قديم اسرائيل قاضى يا افسر مادون کنسول قاضى يا شخصى که نمى ... محکوميت قاضى يا عضو هيئت ... مقام يا محل کار قاضى عسگر