@قبيله@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه قبيله از قبيله خود جدا شدن ازدواج با افراد خارج از قبيله اشتقاق اسم قبيله يا شخص ... اهل قبيله گل بى قبيله کردن جدايى از قبيله داراى تعصب قبيله اى رئيس قبيله رسم ازدواج قبيله اى سازمان و تشکيلات قبيله اى عضو قبيله يا طايفه قبيله گرايى قبيله اى قبيله سرخ پوست ساکن فلوريدا ... حافظ يک قوم يا قبيله نام قبيله اى از سرخ ... نام قبيله اى در آفريقاى ... نام يک قبيله سرخ پوست هم قبيله وابسته به قبيله و نژاد