@قدر@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه قدر آن قدر زياد که انى قدر زياد اين قدر به قدر به قدر کفايت به قدر ظرفيت يک ماشين به قدر لازم به قدر يک چمچه به قدر يک گونى به قدر يک اتاق پر به قدر يک بشکه به قدر يک بشقاب به قدر يک بيل به قدر يک بيلچه به قدر يک جيب به قدر يک سبد به قدر يک سطل به قدر يک فنجان چاى به قدر يک قاشق چاى خورى به قدر يک ليوان بى قدر کردن داراى چندين قدر داراى صخامت به قدر يک ملکول درک قدر يا ب هاى چيزى زخم به قدر سرسوزن واژه هاى شامل قدر ـ (36) : 1 , 2