@قدرت@2
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه قدرت داراى قدرت مطلقه داراى قدرت و اختيارات ... داراى قدرت و زور داراى نفوذ و قدرت دستگاه اندازه گيرى قدرت تخمير دستگاه سنجش قدرت کار عضلانى ... متمرکز در يک قدرت مرکزى صاحب اختيار و قدرت کردن طرفدار تمرکز قدرت در دست ... عدم قدرت تکلم فقدان قدرت دفع ادرار فلسفه ى تمرکز قدرت يا استبداد قدرت پذيرش قدرت پرداخت دين قدرت پروردگار قدرت کامل قدرت کشش قدرت ابداع قدرت اتخاذ تصميم قدرت استقلال قدرت استماع قدرت بحرى قدرت بزرگ جهانى قدرت بلع قدرت بينايى واژه هاى شامل قدرت ـ (91) : 1 , 2 , 3 , 4