@قطع@2
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه قطع قطع کردن قطع کردن عضو قطع کردنى قطع کننده قطع ادرار قطع ارتباط قطع اشجار قطع اندام کردن قطع انرژى قطع برق قطع ترشح قطع جريان قطع درختان جنگلى قطع رابطه شده در اثر توفان قطع سر قطع شده قطع عضو قطع عضوى از بدن قطع علاقه قطع قدرت قطع مکانى قطع مخروط قطع مخروطى قطع مراوده قطع ناگهانى واژه هاى شامل قطع ـ (61) : 1 , 2 , 3