@قوه@2
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه قوه قوه چهارم قوه گريز از مرکز قوه کشش قوه ابتکار قوه ادراک قوه ادراک شخص خوش ... قوه اسب قوه انبساط قوه باء قوه تشخيص قوه تعقل قوه جاذبه قوه جاذبه مرکز قوه جبرى قوه خوددارى قوه درک قوه ديد قوه ذهنى قوه شعريه قوه فعليه قوه قضائيه قوه قهريه قوه ماسکه قوه محرکه مولد برق قوه مخيله واژه هاى شامل قوه ـ (67) : 1 , 2 , 3