@قوى@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه قوى چراغ يا نور قوى گرد صابون قوى کشور بسيار قوى آبجوى قوى بلند گوى قوى جنبه قوى داراى بنيه محکم و قوى ... شديد همراه با بازدم قوى داراى دست قوى که قابل ... دست قوى ... برق ضعيف به برق قوى دستگاه قوى صدا بزرگ کن دستخوش يک فکر يا ميل قوى دود يا بوى قوى سگ شکارى بزرگ و قوى هيکل سوسمار قوى هيکل و بزرگ ضرب قوى ظن قوى فشار قوى قوى کردن قوى بنيه قوى بودن قوى دل قوى شدن صدا به طور تدريجى قوى شمالى واژه هاى شامل قوى ـ (37) : 1 , 2