@قيد@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه قيد ... کارگر روى آن قيد مى شود آزاد از قيد عشق آزادى به قيد التزام ... و اسرا به قيد قول شرف از قيد کشيشى و رهبانيت رها شدن از قيد آزاد کردن از قيد رها کردن از قيد رها شدن از قيد مسئوليت آزاد ساختن از قيد و بند آزاد کردن اسعتمال صفت يا قيد يا فعلى براى ... با قيد و منگنه محکم بستن بدون قيد و شرط به قيد کفيل آزاد کردن به قيد کفيل آزاد کردن و شدن به قيد قول شرف آزاد ساختن بى قيد بى قيد در امور جنسى بى قيد و بند در سند قيد نشده در قيد حيات رهايى از قيد يا تعهد زندانى آزاد شده به قيد شرف قيد کردن قيد نشده واژه هاى شامل قيد ـ (28) : 1 , 2