@لازم@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه لازم کمتر از مقدار لازم پول پرداختن ... براى ايجاد احساس لازم است اکثريت لازم براى مذاکرات امر لازم بسيار لازم به قدر لازم ... از اندازه لازم در معرض ... بيش از حد لازم جزء لازم ... از ميزان لازم سرد کردن داراى تب لازم داراى شرايط لازم داراى ماده لازم الاجرا درجه لازم ... او ترشحات لازم را ندارد ... شرط لازم غير لازم فاقد شرايط لازم فعل لازم لازم الاجرا لازم الاجراء لازم با لازم براى شکار لازم بودن لازم داشتن واژه هاى شامل لازم ـ (32) : 1 , 2