@لب@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه لب چين و چروک گوشه لب و چشم کارت لب منگنه شده ... به وسيله حرکات لب فهميدن با لب لمس کردن بدون لب بشقاب لب تخت بى لب خنده زير لب داراى دو لب داراى لب آويزان داراى لب و لوچه آويخته زير لب گفتن زير لب خنديدن زير لب سخن گفتن سخن زير لب شفوى و آويخته به لب هاى فرج صندلى يا نشيمنگاه لب پنجره ظروف لب تخت فقدان لب به طور مادرزادى فهم کلمات از راه حرکات لب قسمت آويخته لب بالاى سگ لب گو لب کلام لب کلفتى لب برگشته واژه هاى شامل لب ـ (54) : 1 , 2 , 3