@لب@2
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه لب لب بريده لب بلب لب تيز لب خرگوشى لب خوان لب خواندن لب خوانى لب را به زير آويختن لب زدن لب زيرين لب زيرين حشره لب سوراخ لب شکافته گلبرگ لب شکافته کردن لب دار کردن لب شکرى لب طلايى لب قدامى مغز لب لوله که در لوله ... لب مانند لب مطلب لب و لوچه لب و لوچه دار لب و لوچه را جمع کردن ماتيک لب مامور گمرک لب دريا واژه هاى شامل لب ـ (54) : 1 , 2 , 3