@مامور@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه مامور چرخ دستى مامور تنظيف کميته مامور تهيه برنامه ... افسر مامور رمز و مخابرات ... دسته مامور جلب مشمولين شخصى که مامور خريد و فروش ... قايق مامور تعقيب زير دريايى مامور پرداخت مامور پل موقت سازى مامور پليس مامور چاپخانه مامور گمرک لب دريا مامور کردن مامور کشف و دستگيرى تبهکاران مامور آگاهى که با ... مامور آتش نشانى مامور آتش نشانى جنگل مامور اکتشاف مامور ابلاغ يا اخطاريه مامور اجرا مامور اجراء مامور احصائيه مامور اخذ ماليات مامور ادارى مامور اسکله يا برانداز مامور اعدام واژه هاى شامل مامور ـ (50) : 1 , 2