@مانع@2
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه مانع مانع حرکت شدن مانع حيات مانع دخول مانع دخول آب مانع دخول هوا يا آب يا چيز ديگر مانع رشد و نمو شدن مانع سررفتن ديگ شدن مانع شدن مانع شدن از مانع شدن يا ايجاد مانع کردن مانع شونده مانع صوتى مانع غلتيدن شدن مانع فراهم کردن براى مانع فعاليت شدن مانع قانونى براى انکار ... مانع نفوذ صدا مانع و رادع مسابقه پرش از روى مانع نرده يا مانع عبور دشمن هر چيزى که مانع عبور نور شود ورودى مانع واژه هاى شامل مانع ـ (47) : 1 , 2