@متحرک@2
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه متحرک شناور يا متحرک در آب شيپور داراى قسمت ميانى متحرک علم اجسام متحرک غير متحرک قسمت متحرک بال هواپيما ماسه متحرک ماشين متحرک خودکار متحرک کردن متحرک بر روى آب متحرک به طور خود کار متحرک به وسيله برق متحرک در زير آب متحرک در زيرسطح مفصل متحرک ميله متحرک نردبان متحرک ... نر غير متحرک موجودات پست وزنه متحرک ياخته متحرک نطفه بالغ جنس نر ياخته نر و متحرک واژه هاى شامل متحرک ـ (45) : 1 , 2