@متشکله@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه متشکله اجزاء متشکله چيزى تپه کوچک متشکله از سنگ ... ... تشخيص اجزا متشکله ماده يا ... تومور متشکله از انساج ... ... حلقه هاى متشکله در چوب ... ... هيدروکربورهاى متشکله نفت ... ماده متشکله جسم جديد