@مثل@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه مثل ... حافظ جانوران مثل صدف و ... ... و به جاى و غيره مثل آب خوردن مثل اردک آذرين مثل سنگ خارا آوردن کلمات با صداى مترادف مثل اسباب هاى ضربى مثل طبل و دنبک بسرعت و مثل تير شهاب رفتن به مثل درآوردن ... تاول دار پوست مثل زرد زخم توليد مثل توليد مثل کردن توليد مثل به وسيله گرده خود توليد مثل به وسيله شکاف خوردن توليد مثل به وسيله شکاف ... توليد مثل به وسيله نوزاد ... توليد مثل به وسيله هاگ توليد مثل خودبخود توليد مثل يا آبستنى غير جنسى ... بدن موجوداتى مثل جوجه تيغى ... درياچه را مثل کمربندى احاطه ... ... نيز باشد مثل ضد الکترون ... ... احساسات بچگانه مثل بچه بوسيدن ... داراى اعضا ى توليد مثل متشابه دانه يا تخم ميوه هايى مثل سيب ... تبديل مى کند مثل عطرپاش واژه هاى شامل مثل ـ (126) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6