@مثل@3
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه مثل مثل گياه زندگى کردن مثل کره مثل کف صابون مثل آب دريا مثل آدمکش مثل آرد مثل اسباب بازى مثل انسان مثل اين که مثل بچه مثل بچه گربه مثل باله مثل بالون مثل برف سفيد مثل برق درخشيدن مثل بز جويدن مثل تور و پارچه پشته ... مثل جن و پرى مثل حلزون حرکت کردن مثل خاک رس يا خاک مثل خاک رس يا سفال مثل خانه مثل خدا مثل خرس مثل خروس جنگيدن واژه هاى شامل مثل ـ (126) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6