@مثل@4
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه مثل مثل خوک رفتار کردن مثل خوک فرياد کردن مثل خواب مثل دانه هاى تسبيح مثل دختر ترشيده مثل دريا نورد مثل دم سنجاب مثل ديو و جن مثل ذره مثل رئيس مدرسه رفتار کردن مثل زدن مثل زن مثل زوجه مثل زورق مثل سگ دنبال کردن مثل سرو مثل سنگ لوح مثل سيم مثل شاهزاده خانم رفتار کردن مثل شاهزاده رفتار کردن مثل طناب تابيدن مثل غاز مثل غاز يا گردن دراز ... مثل فرفره چرخيدن مثل فلانل واژه هاى شامل مثل ـ (126) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6