@مثل@5
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه مثل مثل فلس ماهى روى هم چيدن مثل فلوت مثل لحاف دوختن مثل لرزانک تکان خوردن مثل ليمو ترش مثل مادر بزرگ رفتار کردن مثل مار مثل ماهى مثل مدفوع مثل مردم شريف مثل موش خرما مثل موشک به هوا پرتاب کردن مثل نخ باريک شدن مثل نقطه مثل نور سوسو مثل ويسکى مثل يا وابسته به فرمول مثل يخ مربوط به يا مثل کتان معامله به مثل معامله به مثل کردن معامله به مثل کردن با نوعى ظرف شيشه اى مثل کاسه زنگ ... شبيه گوش يا مثل دسته کوزه هر قسم عرق تند مثل کنياک واژه هاى شامل مثل ـ (126) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6