@محدود@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه محدود انتگرال محدود به وسيله افق محدود کردن تا تاريخ غير محدود جاى محدود براى فعاليت حيوانات ... عبارت حصرى يا محدود کننده جنگ محدود و موضعى حفره کوچکى محدود به پرده ... خارج از اعداد محدود داراى ذوق و استعداد محدود داراى قدرت محدود داراى مدت محدود عقايد و افکار محدود محلى غذاى محدود خوار غير محدود فضا يا محيط محدود و مشخص شده ماوراء اعداد محدود محدود کردن محدود کردن به يک ناحيه محدود کننده محدود به يک محل محدود به يک ناحيه کردن محدود ساختن محدود ساختنى محدود سازنده محدود سازى واژه هاى شامل محدود ـ (32) : 1 , 2