@محصور@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه محصور با خاک ريز محصور کردن با خاک يا سنگ محصور کردن با سنگر يا بارو محصور شده جاى محصور در پارک يا جنگل محصور کردن در ميان نرده محصور کردن درجعبه محصور کردن درحصار محصور کردن درغلاف محصور کردن شکارگاه محصور عمل محصور شدن محصور کردن محصور به وسيله دريا محصور در برف محصور در حدود معينى محصور در خشکى محصور در يخچال محصور سازى حيوانات محل کوچک و محصور محل محصور محوطه کوچک و محصور محوطه محصور و محدودى ... مرض ترس از فضاى تنگ و محصور مقيد و محصور کردن موضع محصور دفاعى کوچک واژه هاى شامل محصور ـ (26) : 1 , 2