@محل@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه محل پاسبانان يک محل چک بى محل چمن سبز نزديک محل سوراخ گلف کارخانه يا محل تقطير ... مصنوعات مهم و اصلى يک محل کسى که درچند محل به نحو غير ... کيسه محل تجمع منى در حشرات ماده ... نظر گرفتن محل ديد ناظر اختيار تعيين چيزى در محل اختيار تعيين محل معينى اداره يا محل کار يا حکومت ... از محل محصورى به محل ... ... ورود سايرين به محل کار اهل محل ... اى که در محل التيام زخم پديد ... بندر محل ورود ... غلط يا در محل غير مناسب بايگانى ... به محل اوليه باز گرداندن ... تحقيقات در خارج از محل خود بى محل ... يا ايجاد شده در محل خود تعمير در محل تعيين محل تعيين محل کردن تعيين محل ماموريت ثبت واژه هاى شامل محل ـ (197) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7 , 8