@محو@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه محو بتدريج محو و ناپديد شدن تدريجا محو کردن تدريجا محو شدن در اثر نور محو و تار شده رنگ محو زمان محو شدن ضايع يا محو کردن محو کردن محو تدريجى محو در نور خروشيد محو سازى محو سازى تدريجى محو شدگى محو شدن محو شده محو شونده محو نشدنى محو نشدنى در اثر نور آفتاب