@محور@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه محور چرخ دنده چرخان به دور محور کابل هم محور به دور محور گشتن به دور محور ثابتى گشتن به سوى محور کشنده تغيير جهت محور جسم گردند تمايل عضو به طرف محور جدا کردن طول روى محور مختصات داراى محور اصلى عمودى داراى يک محور ... خط سير محور جسم گردنده ... درپشت محور بدن دسته محور دور از محور دورى از محور اصلى روى محور گرديده سر محور شبيه محور فرعى فاصله بين محور جلو و محور ... متمايل به طرف محور محور چرخ محور کوچکى که چيزى دور آن بگردد محور اصلى کار محور ايکس محور بادامک واژه هاى شامل محور ـ (34) : 1 , 2