@محکم@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه محکم پارچه ابريشمى خيلى محکم و کلفت پارچه محکم و داراى نخ تابيده چهار دست و پا را محکم بستن چوب محکم و سخت صندل سفيد کاغذ محکم قهوه اى رنگ ... کشتى محکم ... جفت شده و محکم مى شود آهسته و محکم حرکت کردن استوار يا محکم کردن الياف محکم و زرد رنگ گياه صباره ... و ميخ يا گوه محکم کردن با پونز محکم کردن با چکش محکم و صاف کردن با گوه و گيره محکم کردن با کام محکم کردن با الوار محکم و استوار شده با بست محکم کردن با تکمه محکم کردن با تنگ محکم کردن با تور محکم بسته شده با تير يا ديرک محکم کردن با قلاب محکم کردن با قيد و منگنه محکم بستن با ميخ محکم کردن باسنجاق محکم کردن واژه هاى شامل محکم ـ (62) : 1 , 2 , 3