@مخصوص@4
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه مخصوص ... قيراندود کنف مخصوص درزگيرى امتياز مخصوص امضاء يا علامت مخصوص شخص انواع کاسنى مخصوص سالاد با چرخ کوچک مخصوص غلتاندن بازار مخصوص فروش اشياء ... بازرس مخصوص باشلق يا کلاه مخصوص کشيشان باغ مخصوص سبزيکارى بالکن جايگاه مخصوص بترتيب مخصوص خود بخارى مخصوص گرم کردن فضاى آزاد برانکار يا تخت مخصوص حمل مريض برس يا ماهوت پاکن مخصوص بدن ... و مشاور مخصوص پادشاه و ... ... علمى يافنى مخصوص در آوردن بلسان مخصوص ... وسط خيابان مخصوص توقف پياده ... بلندى وسط خيابان مخصوص عابرين به زبان يا لهجه مخصوص به طرز مخصوص بيد مخصوص سبد بافى بيلچه مخصوص کندن علف هرزه تازى مخصوص شکار خرگوش تازى مخصوص شکار روباه واژه هاى شامل مخصوص ـ (313) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7 , 8 , 9 , 10 , 11 , 12 , 13