@مدار@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه مدار کارت مدار به دور مدار معينى گشتن تخته مدار تخته مدار چاپى تلويزيون مدار بسته داراى مدار ... و در مدار دايره بزرگترى ... ريز مدار زير مدار زمين سياست مدار افراطى شاه مدار قبلا فرار و مدار گذاردن قوم مدار مدار چاپى مدار چند نقطه اى مدار چهار سيمه مدار چيزى را کامل نمودن مدار گزينى مدار گسسته مدار کنترل مدار کوتاه کننده مدار الاکلنگى مدار انتگرال گير مدار باز مدار برابرى واژه هاى شامل مدار ـ (49) : 1 , 2