@مرتب@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه مرتب پاره مرتب کسى که مرتب شکايت مى کند آراسته و مرتب انتشار مرتب شايعات عليه ... به ترتيب مرتب کردن به صورت الفبايى مرتب کردن تکرار مرتب و مداوم موضوعى درسخن جريان آب نا مرتب جفت مرتب دسته کاغذهاى مرتب دوباره مرتب کردن قبلا مرتب کردن مرتب کردن مرتب سازى مرتب شدن بدون ربط منطقى مرتب و منظم مرتب و منظم ساختن نا مرتب