@مرده@2
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه مرده ... نگاهدارى استخوان هاى مرده غيب گويى از روى سايه مرده غيبگو از روى سايه مرده فضاى مرده قسمت بافت مرده قيافه مرده ماسک صورت مرده محل امانت گذارى استخوان مرده ... که در آن مرده را جهت انجام ... مرد زن مرده مرده کش مرده اى مرده خانه مرده را معاينه و کالبد ... مرده ريگ مرده سوزانى مرده شور ... ببرد مرده شوى خانه ... بافت هاى آن مرده باشد واژه هاى شامل مرده ـ (44) : 1 , 2