@مرکز@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه مرکز گريز از مرکز گريزنده از مرکز از مرکز بخارج امتداد يافته از مرکز بدن دور کردن امتداد از مرکز به خارج ... جاذبه يا مرکز نفوذ متمايل ... به طرف مرکز کشتى بى مرکز بيرون از مرکز تمايل به مرکز خارج از مرکز خدا مرکز داراى مرکز در خورشيد ... قائمى که از مرکز جسم عبور مى ... دور از مرکز دورى از مرکز دورى از مرکز بدن ذره کوچکى در مرکز جاذبه رابطه يا مخابره بين چند مرکز شهر هاليوود مرکز صنعت سينماى ... فرار از مرکز قسمت دور از مرکز بال پرنده قوه گريز از مرکز قوه جاذبه مرکز قوه مرکز جويى واژه هاى شامل مرکز ـ (83) : 1 , 2 , 3 , 4