@مرکز@2
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه مرکز مايل به مرکز متمرکز و نزديک به ناف و مرکز مدير مرکز کامپيوتر مرکز پليس مرکز چرخ مرکز گراى مرکز گرايى مرکز کار مرکز کامپيوتر مرکز کلانترى مرکز اجتماع مرکز احساس مرکز اوليه مرکز باز پخش مرکز بازرگانى مرکز بانکها و سرمايه ... مرکز بخشدارى مرکز بدن مهره داران مرکز بويايى مغز مرکز تجارت مرکز تجارت شهر مرکز تجمع مرکز تجمع نژادهاى مختلف مرکز توجه مرکز ثقل واژه هاى شامل مرکز ـ (83) : 1 , 2 , 3 , 4