@مزاج@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه مزاج کار کردن مزاج کار کردن مزاج مريض آتش مزاج آتشى مزاج آدم دمدمى مزاج اختلال مزاج بلغمى مزاج به هم خوردگى مزاج تاثير الکل در مزاج تخليه مزاج کردن تلون مزاج تند مزاج خوش مزاج داراى مزاج سالم و خوب دمدمى مزاج سست مزاج سودايى مزاج صفرايى مزاج قبض مزاج لطيف مزاج لينت مزاج ... هم خوردگى مزاج در اثر ...