@مسافرت@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه مسافرت گردش و مسافرت کوچ مسافرت با گارى با سختى و آهستگى مسافرت کردن برات مسافرت ... شامل هزينه مسافرت و تحقيقات ... راهنماى مسافرت سخنرانى در باره مسافرت سفر کردن مسافرت کردن سورى که بخاطر مسافرت مى دهند قابل مسافرت در جاده ... حاوى شرح مسافرت هاى پر ... ماده مسافرت مبدا مسافرت مسافرت کردن از يک ... مسافرت کردن با بليط تخفيف دار مسافرت کردن با شتر مسافرت کوچک مسافرت با قايق تفريحى مسافرت تبليغاتى کردن مسافرت درداخل کشور مسافرت دور مسافرت قاچاقى کردن با ... مسافرت مفتى مسافرت هوايى ... ى امکان مسافرت بکرات ديگر